تبليغاتX
This Blog Had Been Hacked بهترین حالت نمایش : 768*1024

امروز سر کلاس حسابداری

دارم همین جوری یه چی مینویسم که استاد گیر نده! اخه تازگیا بد جور کیلید میکنه رو ما!!

مثل همیشه حسین پای تابلو داره مساله حل میکنه.انقدر بد مینویسه که من ترجیح میدم  ننویسم و از  رو گام به گام بعدا خودم بنویسم!! استاد همچنان داره توضیح میده و من مینویسم همان طور همچنان!!!!!!

سیاوش بقل دستم نشسته داره مینویسه.ولی  نه مثل من اون داره حل مساله رو مینویسه!

اخه امروز یکم خونده ...!!!

دخترای خر خون کلاس هی جوابارو تند تند میگن تا استاد پای تابلو بنویسه !!

نمیدونم چرا حسین رفته پای تابلو ؟!؟!

تابلو پاک شد مساله داره از یه روش دیگه حل میشه و من همچنان دارم مینویسم...

۲۸۸۹۰۰۰۰ بهای تمام شده ی نمیدونم چیچی

یه دختر از آخر کلاس این رقمو گفت و برای دقایقی تا اوج رفت البت به صورت نسبی!!

داره رو اعصابم هاکی روی یخ میکنه این ضعیفک مدام عدد بلغور میکنه شیرین عسل!!

عدد میگه !!

حسین مینویسه!!

همه مینویسن!!

ولی من مینویسم!!
استاد پرسید مشکلی هس؟ میخواستم بگم آره مشکل تویی بیرون لطفاولی مراعاتشو کردم

یه روش دیگه واسه حل این مساله طولانی داره به وسیله حسین نموده میشه و من همچنان دارم مینویسم!!

استاد از موجودی حرف میزنه: موجودی پایان دوره ...موجودی طی دوره ...موجودی ابتدای دوره ...!!!

اه چقد موجودی حیف که رز مشکی موجود نیس

امروز حسین سر به زیر تر بود کمتر پای تابلو چش چرونی کرد!!!

این دختره همچنان داره عدد بلغور میکنه!!

هاکی بازان همچنان مشغولن رو اعصاب من !!!

سیاوش در همین لحظه کش میاد !!

حسین داره مینویسه!!

من دارم مینویسم!!
استاد داره نزدیک میشه خدا رو شکر دور شد خبرش

دختره باز عدد گفت !!

یه دختر زشتی جلوم نشسته که وقتی برمیگرده دوس دارم بگرخم ولی امکانات نی بجاش باید کفاره بدم و تحملش کنم

ولی بقل دستیش شبیه ماه چهره خلیلی یه خورده !! این یه کم قضیه رو بهتر میکنه

دختره بلغور میکنه ..

استاد تکرار میکنه ..

حسین مینویسه ..

 من مینویسم..

حسین مخصوصا رفت پای تابلو !!میخواست ببینه اون دختره که جلو نشسته مریم یا نه

اخه دخترای چادری از پشت سر همه شبیه همن واسه هم نمیشه تشخیص داد!!!

میخواد یه نامه بده به مریم تا اون بده به فرانک !!

کاغذ واسه نامه نداشت از من گرفت

مساله حل شد..

سیاوش به شوخی میگه استاد خسته نباشین!!

حسین که میاد بشینه یه چش چرونی رو دفتر من میکنه ببینه دارم چی مینویسم

میگه مریم نبود !!میگم مریم کیه ؟ میگه خاک تو سرت !!

دختره دیگه بلغور نمیکنه..

حسین نمینویسه!!

من دارم مینویسم...!!!

منو حسین

من و سیا

 

پ.ن: جا داره اینجا من از ممدم(همه کسم ) تشکر کنم به خاطر قالبی که واسه بلاگمون درس کرد

پ.ن:میلاد صبا/مینو /نسیم جون مبارک باشه

پ.ن: بکس از کامپیوتراتون عکس بگیرین اپ کنید خصوصی بزارین تا ببینیم سیستم کی باحال تره من میزارم تو بلاگ فک کنم واسه تنوع بد نباشه  پس یالا  منتظرم.

پ.ن: !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

 

 

تا بعد.

 

 


+ نوشته شده در   ساعت  توسط Hacker 1  | 






حرفای خود خود نسیم...........

پاییز... بدون پاییز خبر کن !!!
                     

"برگ های توی حیاط که زرد و رنگارنگ شدن، میل بافتنی دستش گرفت و یک عالمه کامواهای رنگی ،چقدر قشنگن این کامواها کنار هم، ریخت دورش و شروع کرد به بافتن...  پرواز برگ های رنگی پاییز از پشت پنجره و کف حیاط که زرد، نارنجی، قرمز، قهوه ای و ..."

امسال چه زود پاییز و هوا سرد شد ،

تو دوست داشتی نه؟؟؟ موقعی که دوست داشتی هوا زودتر سرد بشه و پالتوی خوشگل بپوشی خوشحال بودم، خوشحال شدم، یادم نبود، نمی دونستم قرار با اومدن پاییز، سرد بشی، خوشگل بپوشی اما خوشگل نباشی، دستت گرم نباشه اصلا دستی نباشه؛ راستی برات شال بافته بودم، شال آبیت کو؟ دوستش نداشتی که پارسال شکافته شد؟؟؟

امسال چه زود پاییز و هوا سرد شد،


"کامواهای رنگیش پخش و پلا، از پشت پنجره اش ریزش برگا و چای داغ و بخارش و او که تند تند می بافد و می بافد و می بافد، می بافد که فکر نکند ؛ می گن بافتن آدمو از فکر کردن دورمی کنه خصوصا اگه پاییز باشه و سرد و هیچ کس دستش رو از پالتوی گرمش برای فشردن دستت بیرون نیاره، حتی دست دوستی هم نباشه..."

...
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر برنیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پارا دید، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
و گر دست محبت سوی کس یازی
به اکراه آورد دست از بغل بیرون؛
که سرما سخت سوزان است

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان
نفسها ابر، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده، سقف آسمان کوتاه
غبارآلوده مهر و ماه

 

پاییز که می شه هوا هم سرد و سرد و سردتر می شه؛ این جزئی از طبیعته فصلهاست... اما آدمها هم باید به اقتضای هوا سرد و سرد و سردتر بشن؟ یا همیشه همینطورن؟ آدما عوض می شن، رنگ عوض می کنن، تغییر می کنن، بزرگ می شن؛ خوب اینم جزئی از طبیعته... اما چقدر؟ به اندازه فراموش کردن؟ به اندازه بی وفایی؟ چقدر؟ پاییز فقط به اندازه یک فصل رنگ عوض می کنه اما اونا اونقدر عوض می شن تا دیگه نشه بشناسیشون، فکر می کنن بزرگ شدن، عوض شدن، کم حوصله شدن، فکر می کنن آدما فقط فکر می کنن؛ اما ای کاش فکر نمی کردن و پاییز سرد نبود و ای کاش دست گرمت رو حس می کردم...

"کامواها همه دو رنگن سفید و سیاه، برگ ها از پشت پنجره تک و توک می افتن اما رنگی نیستن، خاکستری ان؛ برگ های پاییز از پشت شیشه خش خش صدا ندارن، ساکت و صامت و سردن؛ چای سرد شده و بخار نداره، و او دوباره فکر می کنه به گذشته ها به ... و بافتنی ای که دیگه رنگی نیست روی زمین افتاده و شکافته..."

راستی پاییز؟! قاصدک هایت کو؟ چرا دیگر قاصدکی به نشانه ی خبر از مسافری نمی آید، نفرین به سفر که هر چه کرد او کرد، پاییز امسال بی خبر آمد زود و سرد و خشک و بدون پاییز خبر کن...


+ نوشته شده در   ساعت  توسط Hacker 1  |